تبليغاتX
شبهای خونه پدربزرگ


شبهای خونه پدربزرگ

خدایا کام تشنه ام را به خنکای اجابتت سیراب کن

نمی دانم چرا اینروزها حال کمتر کسی خوب است!
نمی دانم "قرارها"کجا رفته اند که این همه بیقرار ریخته درشهر!
و چقدر کم شده اند انانکه در حضورشان دلت آرام می گیرد!
نمی دانم چه چیز از خون این شهر کم شده که عوارضش شده آدمهایی که تشنه ی یک روز شیرین اند!
نمی دانم چرا انگار زندگی روبراه است اما نیست!نمی دانم!

اما نه،میدانم.

می دانم گم شده ی شهر کیست.گم شده ای که گم نشده،گم شده ای که هست.
"یا مَن هوَ اختَفی لِفَرطِ نوره"همانی که از بس هست ندیدیمش،همانی که با او آرام هستیم اما باز در میان رنگهای بی رنگ زندگی گمش می کنیم.
خدایا!خودت را روزی دلهای آشفته مان کن.
خدایا!قرار گمشده مان را در بیقراری برای خودت قرار ده.
خدایا!بریز حلاوت خودت را در کام تشنه ی جانهایمان.

جرمش این بود که در آینه عکس تو ندید     ورنه بر بوالبشری ترک سجود اینهمه نیست
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:34 توسط م _ ز| |
سلام راستش واقعا از اینترنت ودنیای مجازی خییلی دوریم این مدت برا همین به روز نیستیم.
حالتون چطوره؟
فک کنم همه ی دوستان ۷-۸-۱۰باری به روز شدن خیییلی دوست داریم بیایم پیشتون.
این سال جدید رو بیاید باهم نو کنیم.منظورم نو کردن خودمونه.
بیاید شاد باشیم وبقیه رو هم شاد کنیم.
بیایدازخدا بخوایم سکینه ای ارزانیمون کنه.
واقعا فکر متمرکزی نداشتم که یه متن خوب بنویسم.ببخشید خلاصه.
عکس پایین هم اگه ربطی به حرفام نداره...اشکال نداره

پ.ن:عروسک خشند من شرا ناراحتی؟عروسکت عصبانیه.شراااا؟
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:28 توسط م _ ز| |
اول از همه سلام.دوم عذر ميخوايم از همه ي دوستاني كه توي اين مدت به ما سر زدن اما ما بروز نبوديم .سوم اينكه متشكريم كه بهمون سرزديد انشالله در اسرع وقت يه مطلب خوب بنويسيم.
راستي سال نوتون مبارك.انشالله حال همه حوِّل بشه الي احسن الحال بحق محول الحول والحوال.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:43 توسط م _ ز| |

الهي اَنتَ كَما اُحِب فَاجعَلني كَما تُحِب

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 12:50 توسط م _ ز| |

 
 بوی باران..بوی سبزه....بوی خاک.....
شاخه های شسته،  باران خورده ،پاک
آسمان آبی ابر سفید..
برگهای سبز بید..
عطر نرگس..رقص باد...
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست،
نرم نرمک میرسد اینک بهار
  خوش به حال روزگار
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبیم شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ 

* **


 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 14:34 توسط م _ ز| |
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:28 توسط م _ ز| |




شور وشعف نسل چهارمي ها انرژي دهنده بود(خدا حفظتون كنه)



فقط ميتونيم بگيم مخلصيم همين..
دوست نداشتيم بي خيال رد بشيم از كنار اين همه شعور ومهرباني و وفا
پاينده ماني وجاودان جمهوري اسلامي ايران..


پی نوشت:دوست دارم بگم که این عظمت وشکوهی که توی صدا وسیما نشون داد تنها گوشه ای بود از حضور مردم.در جای جای ایران،در روستاها وشهرهای کوچک و ابادیها اون روز همه توی خیابانها بودند که دوربینها از به نمایش دراوردن ان ناتوان بودند.همه امده بودند فارغ از اینکه دوربینی هست که ثبتشان کند یانه؟واین یعنی اخلاص.کاش قدر این مردم را بدانیم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 4:3 توسط م _ ز| |
سلام  نیزانم ارا چو ولی دوس دیرم کردی بنوسنم!تا هه خومان او برسیم چو وتیمنه.فریه دوس زوان کردی دیرم فریه! کاش ولات کله کردوان.جار هسه احساس کم کردی شیرین ترین زبان دنیاسه!ده کردی واژه لیگ هسه که ده هوچ جا پیدا نیوگ.حتی هه کلمات ساده! مثلا دردت ال کولم ده هوچ زوانی معادل نیریگ.ونظرم سخت ترین ترجمه ترجمه زوان کردیه.فارسیله یمه گیژ بونهبیله شعره و فارسیو بنوسنم او بچم علی یارتان   

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی          اری اری سخن عشق نشانی دارد

زینب


برچسب‌ها: چی گفتم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 17:17 توسط م _ ز| |

همینکه نزدیک تعطیلات تابستون میشد کم کم ساکهارو می بستیم به قصد خونه ی پدربزرگ.چه شوری بود،چه اشتیاقهای قشنگی،چه جمعهای با صفایی،همه بودند،شلوغ بازاری میشد.
سکوت تا چند روز پیش حیاط پردرخت وباصفای خونه ی پدر بزرگ اونروزها با هیاهوی بچه ها شکسته می شد.
دیگه حیاط نقش حیاط روبازی نمی کرد یا میشد زمین فوتبال که دروازه هایش کفشها بود ودمپاییهاویا زمین والیبال میشد که تورش طنابی بود از این سرحیاط تا ان سر حیاط.همه سرگرم بودن.
مادران در آشپزخانه مشغول حرف زدن وپختن.پختن شامی خوشمزه برای فوتبالیستها و والیبالیستهای انرژی از دست داده.
شام که تمام میشد،دیگها جای خود را به کتریها میدادند.آماده شدن استکانها وقندانها روی سینی نوید آمدن چایی رامیداد.چه حس قشنگی بود.شب هنگام که میشدانگارحرفهای بیشتری برای گفتن بودوحرف میزدیم.حرف پشت حرف.شوخی،خنده،جک به همه چیزمیخندیدیم.انقدر شادبودیم که ترک دیوار هم خنده داشت برایمان.
موقع خواب ازاینطرف حیاط تا انطرف را رختخواب پهن میکردیم.تاپاسی ازشب بازهمه باهم حرف میزدیم.یکی جمله ای میپراند ازانطرف یکی اینطرف جوابش رومیداد.چه لحظات نابی،چه خوابهای شیرینی.
سکوت که حاکم میشدتازه آسمان نظر همه را جلب میکرد.
چه قدر آسمان انجا پرستاره بود.....................




پی نوشت:تجدید خاطره ی شدید دلیل تکرار این پست است.
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 1:30 توسط م _ ز| |

جزای آنکه نگفتی شکر روز وصال
شب فراق نخفتی لاجرم ز خیال


دگر به گوش فراموش عهدٍسنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال؟

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبوَد
عجب فتادن مرد است در کمند غزال


جماعتی که نظر حرام می گویند
نظر حرام بکردندوخون خلق حلال

توبر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه داند قدر آب زلال

به خاکپای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده ی خونین نوشته صورت حال

به ناله کار میسر نمی شود سعدی
ولیک ناله ی بیچارگان خوش است بنال



نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:59 توسط م _ ز| |
طراح قالب پیچك دات نت